زندگی خالی نیست ٬ مهربانی هست ٬ سیب هست ٬ ایمان هست٬ تا شقایق هست باید زندگی کرد ... سهراب سپهری
+ نوشته شده در یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ٧:٠٤ ب.ظ توسط هما پيام هاي ديگران ()
سلام : براتون یک داستان جالب گذاشتم ! این اولین داستانیه که تو بلاگم گذاشتم . جان من نگین که خیلی بچه گونست ! گاهی اوقات شما بزرگتر ها هم نیاز به قصه های بچه گانه دارید و یا حد اقل اگه یه بچه ی کنه گیرتون افتاد بی داستان نباشید !!! زیاد صحبت نمیکنم ٬ با حوصله بخونید ٬ تا بعد ... یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود . زمانی بود که غولها آدم میخوردند و مردم از ترس زیر زمین اتاق میساختند و درهایشان را محکم میبستند و میگرفتند و میخوابیدند . در آن زمان ها پیرزنی زندگی میکرد که خدیجه بیگم نام داشت . خدیجه بیگم پنج تا دختر داشت . دختر ها با خودشان قرار گذاشته بودند که هر شب یکی در خانه را ببندد . کوچکترین دختر که نامش نمکی بود ٬ کمی سر به هوا و بازیگوش بود . شبی که نوبت به نمکی رسید ٬ یادش رفت ٬ کلون در را ببندد . خدیجه بیگم و دختر ها تازه به خواب رفته بودند که غول از راه رسید و وقتی دید در خانه باز است ٬ وارد شد و یک راست رفت بالای سرشان و نعره کشید : - آهای شماها٬ شمشماها ٬ مهمان که می آید خانه ی شما ٬ غذا بهش نمیدید ؟ خدیجه بیگم و بچه ها ٬ تا صدای غول را شنیدند ٬ از خواب پریدند و شروع کردند به لرزیدن . آخر سر خدیجه بیگم گفت: - رویت سیاه بشود ای نمکی . چرا در را نبستی ؟ حالا خودت بلند شو و برایش شام درست کن . نمکی بیچاره با ترس و لرز بلند شد و برای غول شام درست کرد . غول شامش را که خورد گفت : - شما ها ٬ شمشماها ٬ مهمان که می آید خانه ی شما ٬ رختخواب بهش نمیدید ؟ خدیجه بیگم گفت ؟ - رویت سیاه ای نمکی ٬ چرا در را نبستی نمکی ؟ حالا خودت بلند شو ٬ بهش رختخواب بده تا بخوابد. نمکی بلند شد و جای غول را آماده کرد . غول سر جایش دراز کشید و گفت : - شماها ٬ شمشماها ٬ مهمان که به خانه یتان می آید ٬ برایش لالایی نمیخوانید تا بخوابد ؟ خدیجه بیگم گفت : - ای نمکی چشم سفید ٬ برایش لالایی بخوان تا بخوابد . نمکی رو به درگاه خداوند کرد و گفت : - خدایا خودت کمک کن. خول نعره کشید : - پس چرا لالایی نمی گویی ؟ اینطوری من خوابم نمیبرد ! نمکی با غم و غصه ی فراوان شروع به خواندن لالایی کرد. غوا آرام آرام به خواب رفت. در همین موقع زن همسایه که نعره ی غول را شنیده بود بیرون آمد و وقتی فهمید در خانه ی خدیجه بیگم باز است ٬ فهمید که موضوع از چه قرار است. آن وقت به خانه رفت و خاک اندازش را پر از آتش کرد و به خانه ی خدیجه بیگم برگشت و آتش را روی تن او ریخت.تن غول سوخت و فریادش به هوا بلند شد. دو پا داشت ٬ دو پای دیگر هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت . میدوید و نعره میکشید : - الهی بمیری نمکی ٬ مرض بگیری نمکی ٬ تنم را سوزاندی نمکی ٬ به درد نشاندی نمکی ... خدیجه بیگم و دخترانش از زن همسایه تشکر کردند و نمکی غول داد که دیگر بازیگوشی نکند و به موقع در خانه را ببندد ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ توسط هما پيام هاي ديگران ()
سلام :من هما هستم . من یازده سال سن دارم و در کلاس پنجم درس میخوانم.من در کرج زندگی میکنم .امیدوارم از قصه ها وشعرها و تصاویر خوشتان بیاید. فعلاْخداحافظ.
+ نوشته شده در شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ب.ظ توسط هما پيام هاي ديگران ()
| ||||||